باسمه‌تعالی

یک میدان و دو مهاجم
مواظب نقشه دشمنان باشیم.

نه مرز تنها خاکی و آبی است، نه حمله تنها زمینی و هوایی.

نه هجوم فقط نظامی است و نه ضربه فقط مادی.

تهاجم فرهنگی خطرناک‌تر از هجوم نظامی است.

در هجوم نظامی دشمن از مرز آبی و خاکی وارد می‌شود، در تهاجم فرهنگی از مرز فکری و روحی.

هجوم نظامی با سروصدا و سرعت است، تهاجم فرهنگی آهسته و آرام،

آن ترسناک و نفرت‌آفرین است و این آفریننده و جذاب.

در آنجا زمین از دست می‌رود و اینجا شرف و دین.

آنجا درگیری با دشمن در مرزهاست و اینجا آسیب از حمله دشمن درون خانه است.

آنجا بمب‌های خوشه‌ای می‌ریزند و اینجا ماهواره و امواج تصویری.

آنجا میدان مبارزه محدود است و اینجا گسترده و نامحدود.

آنجا جنگی است آشکار و اینجا غارتی پنهان،

آسیب خورده آن انگیزه مبارزه پیدا می‌کند و نیش خورده این، بی‌انگیزه می‌شود.

اسیران آن میدان آزاده‌اند و گرفتاران این میدان معتاد و آلوده.

آنجا شهادت، خانواده‌ای را سربلند می‌سازد و اینجا اعتیاد و ابتذال، دودمانی را شرمگین.

پدر شهید عزیز است و پدر معتاد سرافکنده.

تشیع جنازه یک شهید، شهری را روح حماسه می‌بخشد و آلودگی نسلی مبتذل، روح جامعه را افسرده می‌سازد.

هجوم نظامی، یک ملت را مقاوم‌تر می‌کند و هجوم فرهنگی سست‌تر.

آنجا فشنگ شلیک می‌شود و اینجا آهنگ مبتذل پخش می‌شود.

آنجا در پی ماه‌اند و اینجا در پی ماهواره.

گذرگاه‌های آن جبهه سربالایی است و عرصه‌های این میدان سرازیری.

آنجا از خود می‌گذرند تا به خدا برسند و اینجا از خدا می‌گذرند تا به خود برسند.

قربانیان آن، شهید راه معروف‌اند و قربانیان این کشته راه منکر.

پس باید بکوشیم تا از مجروحان این جبهه و ترکش‌خوردگان این حمله نباشیم.

اگر هم آسیب‌دیده‌ایم به درمانگاه توبه برویم و تا دیر نشده غده گناه را جراحی کنیم.

آیا سلامت روح و فکر
به‌اندازه جسم مهم نیست؟

به نام خدا

خاک طف پر غبار و تفتیده

لایه لایه چو پرده‌ی دیده

آسمان می‌دمید و می‌توفید

دم به دم، دم به کوره‌ی خورشید

مصحفی پاره پاره آوردند

آیه آیه ستاره آوردند

تکه تکه صنوبر آوردند

یک عبا پاره اکبر آوردند

سوی خیمه حسین به تاخت دوید

گریه‌ی اصغر رباب شنید

چون به درگاه خیمه‌گاه رسید

خواهر و کودکش در آنجا دید

گفت زینب که آب شد نایاب

اصغرت را ز تشنگی دریاب

طفل خود را گرفت در آغوش

تا ببوسد لبش چو چشمه‌ی نوش

کودک بی‌قرار و بی تابش

خواست تا قطره‌ای دهد آبش

روی دستش گرفت و بالا برد

بچه‌ماهی به‌سوی دریا برد

تا شناسند مردم جاهل

نور حق را ز ظلمت باطل

کودک از تشنگی لبش ورچید

گونه‌ی نازکش چو گل تابید

پرتوی از گلوی ماهش جست

دیده‌ی حرمله چو تیری خست

حرمله یک نگه به کودک کرد

تیری از ترکشش برون آورد

تیر در چله‌ی کمان چو نهاد

زه کشید و به تیر سرعت داد

در گلویش نشست تیر سه سر

شد رها در هوا سر اصغر

مرغک تشنه بال و پر می‌زد

نبض دل در رگ پدر می‌زد

چون گل یاس کم‌کمک افسرد

غنچه‌اش را به روی سینه فشرد

بوسه‌ای زد به روی گلگونش

دست خود پر نمود از خونش

خون تازه به آسمان پاشید

قطره‌ها جذب آسمان گردید

سرخ شد آسمان بناگوشش

نشد این قصه‌ها فراموشش

گفت در محضر خدای جهان

آنچه بر من رود شود آسان

شد پیاده ز اسب و با خنجر

مرقدی کند قد یک کفتر

غنچه‌اش را میان خاک گذاشت

بذر آزادگی در آنجا کاشت

سروده: دکتر کاظم دهقانیان فرد

باسمه‌تعالی

خون خدا

زلف آشفته، چرا چهره برافروخته‌ای

از کجا، باز دل غم‌زده‌ای سوخته‌ای

بر سر نی به لبت، نغمه قرآن جاری

در تلاوت به جهان «واقعه» آموخته‌ای

تا سراپرده میخانه محبوب ازل

چشم از جام شهادت، به ابد دوخته‌ای

ای گل سرخ خدا باورِ صحرای وجود

بوستان سوخت، چرا «نایره» افروخته‌ای

«آسمان بار امانت نتوانست کشید»

تو «ازل» تا به «ابد» با رگ خون دوخته‌ای

جان فدای دو لبت باد که درکرب و بلا

دل هر پیر و جوان در غم خود سوخته‌ای

شاه خوبانی و منظور همه دل‌شدگان

این مقامِ حَسن، از لطفِ که اندوخته‌ای

تشنه عشق «ازل» هستی و محبوب «ابد»

از «ازل» تا به «ابد» دلبر هر سوخته‌ای

محمدحسین برزویی